روي اين ديوار غم، چون دود رفته بر زبر،
دائماً بنشسته مرغي، پهن كرده بال و پر،
كه سرش مي جنبد از بس فكر غم دارد به سر.
پنجه هايش سوخته؛
زير خاكستر فرو،
خنده ها آموخته؛
ليك غم بنياد او.
هر كجا شاخي ست بر جا مانده بي برگ و نوا
دارد اين مرغ كدر بر رهگذار آن صدا.
در هواي تيره ي وقت سحر سنگين بجا.
او، نواي هر غمش برده از اين دنيا بدر،
از دلي غمگين در اين ويرانه مي گيرد خبر.
گه نمي جنباند از رنجي كه دارد بال و پر.
هيچكس او را نمي بيند. نمي داند كه چيست.
بر سر ديوار اين ويرانه جا فرياد كيست.
و بجز او هم در اين ره مرغ ديگر راست زيست.
مي كشد اين هيكل غم از غمي هر لحظه آه.
مي كند در تيرگي هاي نگاه من نگاه.
او مرا در اين هواي تيره مي جويد براه.
آه سوزان مي كشم هر دم در اين ويرانه من.
گوشه بگرفته منم، دربند خود، بي دانه من.
شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع، هر پروانه من.
من به پيچاپيچ اين لوس و سمج ديوارها،
بر سرخطي سيه چون شب نهاده دست و پا،
دست و پايي مي زنم چون نيمه جانان بي صدا.
پس بر اين ديوار غم، هر جاش بفشرده بهم،
مي كشم تصويرهاي زير و بالاي غم،
مي كشد هر دم غمم، من نيز غم را مي كشم.
تا كسي ما را نبيند،
تيرگي هاي شبي را
كه به دل ها مي نشيند،
مي كنم از رنگ خود وا.
زانتظار صبح با هم حرف هايي مي زنيم.
با غباري زرد گونه پيله بر تن مي تنيم؛
من به دست، او بانگ خود، چيزهايي مي كنيم
|